کاسه دوغ بهار وقتی از مدرسه بر می گردد

یویوی سابق


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مامان عزیزم ! 

و تمام مامان های عزیز دیگر ! 

روزتون مبارک ..   

مامان عزیزم .. 

به خاطر تمام درد هایی به خاطر من کشیدی ..  به خاطر آن نه ماهی که توی وجودت موجودیت داشتم و درد هایی که برای به دنیا آوردن من کشیدی .... به خاطر این شانزده سالی که همیشه حواست بهم هست  .. که همیشه نگرانم هستی .. که همیشه مواظبم هستی .. به خاطر همه ی عشقی که به پام می ریزی  ..  

به خاطر همه چیز ممنونم .

 ممنونم .. و معذرت می خواهم ...    

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 00:22 AM توسط بهار نظرات (1)

زندگی را پیچاندم رفتم مِشَد . مِشَد خیلی شلوغ بود . من کلی خاطره دارم باهاش . با این شهر و شلوغی هاش . با آدم هاش . که بعضی هاشان یعنی بیشتر آن هایی که به تور ما خورده اند کلا آدم های دوست داشتنی ای نبودند . مامانجون یک آپارتمان دارد توی خیابان های بالا . قبلا که حال و حوصله داشت می رفت یک ماه آنجا می ماند . آپارتمان یک پارک دارد بغلش . پارک کلی دختر پسر دارد . من آن وقت ها که بچه تر بودم دید می زدمشان . از آن بالا مثل سوسک بودند . دو بند انگشتی بودند . طرف های عصر که فقط مگس توی هوا پر می زد من وایمیستادم پای پنجره . مردم شهید پرور می آمدند توی کوچه لاو می ترکاندند . فکر می کردند فقط خودشان هستند . وقتی می خواستند بروند سرشان می افتاد به بالا و مرا می دیدند . حتما یک فحشی می دادند که من نمی شنیدم . طبقه پایین مامانجون یک خانواده دوست نداشتنی زندگی می کردند . حساب دوزاری هاشان را  داشتند . تو طول دوازده ماه سال از مِشَد برای مامانجون پیغام می فرستند که حمامتان به اتاق ما آب پس داده . مامانجون هم برایشان پول می فرستد . اصلا هم فکر نمی کند آخر آب چی ؟ کشک چی؟ از ما بهترون که نمی آیند بروند حمام که آب پس بدهد به اتاق شما . من با نوه هاشان دعوا می کردم . از آن بالا . به خودم زحمت پایین رفتن نمی دادم . امسال رفتیم هتل . حرم امام رضا ع هم رفتم . کلی آدم بود آنجا . و کلی کبوتر . بعضی زن ها وقتی می رسیدند کنار ضریح چشم هاشان غلغل می کرد . زار می زدند . نقاره چی ها نقاره . بچه هایی هم بودند که دستشان را تا الی آخر کرده بودند توی دماغشان . این آخری و دو سه مورد دیگر (لازم به ذکر نیست) را اگر  نادیده بگیریم فضای معنوی ای بود . من فکر می کنم معنویات برای زندگی لازم هستند . برای شما هم دعا کردم . هم آن هایی که اعتقاد دارند هم آن هایی که ندارد . شما هم اگر خواستید جبران کنید و  مرا دعا کنید . که توی این گرمای ناجوانمردانه طاقت بیاورم و اعصابم خط خطی نشود . 

پ.ن: به این یویو بودن احساس خوبی نداشتم جدیدا ! 

پ.ن دو : اگر دلتان خواست یک فکری به حال اسم این وبلاگ بکنید . من در این زمینه استعداد خاصی ندارم .

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 1:54 PM توسط بهار نظرات (4)

به ساعت نگاه می کنم . کلی مانده است تا کلاس تمام شود . استاد دارد حرف می زند . تند تند . مثل اینکه یک فیلم را بزنید جلو . حرف هایش را یکی در میان نمی فهمم . انگلیسی بلغور می کند . انقدر بی حوصله ام که نمی فهمم.  بعضی وقت ها آنقدر حرف می زند که دلم می خواهد کله اش را شوت کنم به دیوار . اما نمی توانم . آنقدر بابا لنگ دراز است که نمی توانم . اگر بروم روی یک چهارپایه بایستم باز هم نمی توانم . وقتی می خواهم باهاش حرف بزنم آنقدر سرم را بالا می کنم که کانهو لامپ روی سقف مخاطبم است . به ساعت نگاه می کنم . هنوز کلی مانده است . استاد می گوید اسک یور کوئزشنز . بچه ها سوال می پرسند . من سوال ندارم . هیچ وقت سوال ندارم . توی مدرسه هم همین جوری ام . نه اینکه چیزی بارم باشد . سوال پرسیدن را دوست ندارم . دوباره به ساعت نگاه می کنم . به عقربه بزرگ لعنت می فرستم . تن لش از جایش تکان نمی خورد . توی مدرسه هم همین جوری ام . دیگر حوصله ندارم . حوصله درس خواندن و امتحان دادن را ندارم . همیشه آنقدر به ساعت نگاه می کنم و به عقربه هاش فحش می دهم که از رو می رود . تکان می خورد . خرامان خرامان قدم بر می دارد.. کلاس تمام می شود . هی تمام می شود . دوباره شروع می شود . دوباره همین درگیری من و ساعت شروع می شود . انقدر تمام می شود و شروع می شود . تا من تمام شوم . و دیگر هیچ وقت شروع نمی شود .

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 4:27 PM توسط بهار نظرات (6)

ماهی های نارنجیمان مردند . بعله . نارنجی ! چرا بهشان می گویند ماهی قرمز؟ این ها که رنگشان نارنجی است . مگر کور رنگی دارند ملت؟ ماهی های نارنجی مان مردند . با فاصله ی یک هفته . جسد یکیشان را خودم پیدا کردم . دو سه روز پیش . آمده بود بالای آب و دراز کشیده بود . چشم هایش باز باز بود و زل زده بود توی چشم هایم . یک جوری که مثلا انگار ارث بابایش را خورده ام و یک لیوان آب رویش . آن یکی چند روز قبلش رفت آن دنیا . خانه ی ما ماهی خورش خوب نیست . انگار که هوایش به ماهی ها نمی سازد . از وقتی که یادم می آید ماهی های عیدمان سریع می رفتند آن دنیا . اصلا بعضی وقت ها مجبور می شدیم دو بار ماهی بخریم . بیچاره ها قبل از سال تحویل می مردند . این دوتا هم آنقدری ماندند که ما فکر کنیم خیلی سازگار بوده اند . کم مانده بود از پلو خورش خودمان توی تنگشان بریزیم . هم سرویسی ام می گفت یک ماهی را دو سال داشته اند . کفم برید . انگار که یک انسان ۲۰۰ ساله در دوی ماراتن دیده باشم . ماهی های نارنجی مان مردند . دلم می خواست فاصله ی کم بین مرگمشان را ربط دهم به غم فراق و این بساط ها . اما این بیچاره فقط تا سه دقیقه حافظشان کار می کنند . این هم حکمت خداست . اگر این جوری نبود که فی الفور تر دق می کردند . فکر کنید از خانه تان هر چند قوطی کبریت بروید توی قفس مرغ و خروس ها زندگی کنید . حکم محل قبل و تنگ جدیدشان را دارد .

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1391ساعت 2:05 PM توسط بهار نظرات (5)

تعطیلات قشنگمان دارد ریق(ریغ؟) رحمت را سر می کشد دیگر .. توی این روزها فقط خوابیدم .. حوصله ی این هفت بیدار شدن ها  را ندارم.. که چند روز دیگر دوباره شروع می شود .  همه رفته اند سفر .. اگر دیوار خانمان رفت سفر ما هم رفتیم . چسبیده بودیم به خانمان باد نبردش .. شما که غریبه نیستید هوچنگ خان مرادی کرمانی را خواندم . همانی که قصه های مجید و مهمان مامان را نوشته .  

تابستان‌ها زنبورها کلافه‌مان می‌کنند. مستراح که می‌رویم، زنبورها دور پر و پا و بساط لخت‌مان هی می‌چرخند و وزوز می‌کنند. با دلهره کارمان را می‌کنیم و نمی‌کنیم بیرون می‌آییم. از ترس نفس‌مان سر دماغ‌مان می‌آید. وقتی آن‌جا نشسته‌ایم و صدای وزوز زنبورها را از زیرمان می‌شنویم دل تو دل‌مان نیست جرات کوچک‌ترین صدا و حرکتی نداریم. همه‌اش فکر می‌کنیم که الان یکی‌شان علاقه‌مند می‌شود، هوس می‌کند، می‌چسبد به جای ناجورمان، می‌گزد و روی‌مان نمی‌شود به کسی بگوییم. فقط باید درد بکشیم. خون دل بخوریم تا بادش بخوابد و آرام شویم. روی همین حساب زود بساط‌مان را جمع می‌کنیم و راه می‌افتیم. 
ص ۴۴ شما که غریبه نیستید !! 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین ماه سال 1391ساعت 10:27 PM توسط بهار نظرات (7)


Design By : Pichak